دوستت داشتم میدونی چرا؟؟چون حس میکردم باتوعشق تووجودمن زنده شد...
چون باوجودتواحساس میکردم دوباره متولدشدم...
یه احساسی که تواصلاشایدهیچوقت نفهمی یعنی چی؟؟؟
هرچی عشق واحساس داشتم به پات ریختم...
توهم تظاهرمیکردی یه وقت کم نیاری...
بخاطرهمین هرروزبیشترازدیروزدلم برات تنگ میشداونقدرلایق دونستمت که دودستی قلبم روتقدیمت کردم توهم به اصطلاح نامردی نکردی دودستی اونوچسبیدی وگفتی خوب ازش نگه داری میکنم...
مطمئن باش جای خوبی سپردیش...
همیشه میگفتی من باهمه ی آدم بدافرق دارم...من مثل اونانیستم...
میدونی اعتمادکردن عنی چی؟؟
اعتمادخیلی سخته...خیلی...اونم تواین زمونه ی نامرد...امامن به حرفات به نگاهات وبه چشمات اعتمادکردم...
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی روتووجودت دیدم...
دیدم که کم کم داری روی تمام احساسات من پامیذاری...دیگه باورت ندارم...
نمیخواستم اینوبگم اما...
تورفیق نیمه راهی...بارهابهم ثابت شد...
هردفعه خودم رودلداری میدادم که همه چیز درست میشه امانهتوهیچوقتنخواستی منوبفهمی...
هروقت بهت احتیاج داشتم...هروقت احساس تنهایی میکردم وبه دلگرمیت نیازداشتم پشتم روخالی کردی...ومنوتنهاگذاشتی...
اینه رسم رفاقتت؟؟
کاش میفهمیدی باقلبی که امانت گرفتی بدتاکردی...حالامیدونم توباهمه ی آدم بدافرق داری...آره فرق داری...
همه ی آدم بداقلب دیگران رویه بارمیشکنن اماتوروزی چندبارقلب منومیشکنی...
روزی چندبارمنومیکشی ودوباره زنده میکنی...بارهاروی قلب شکسته ام پاگذاشتی وله کردی وبی تفاوت گذشتی...
میدونی چیه؟؟
نه نمیدونی...یعنی هیچوقت نخواستی بدونی...هیچوقت حاضرنشدی حتی یه باربخاطرکسی که همیشه بخاطرتوغرورشوله میکردازغرورلعنتیت دست بکشی...دیگه میخوام دوستت نداشته باشم شایداینجوری یه ذره بتونی احساس من رودرک کنی...
شایدم مثل بقیه چیزاازاینم خیلی ساده بگذری امااینوبدون...
نمیتونم ببخشمت....