شایدبرایت عجیب است اینهمه آرامشم...

     خودمانی بگوییم به آخرکه برسی فقط نگاه میکنی...

ادامه نوشته


دوستت داشتم میدونی چرا؟؟


ادامه نوشته

یه وقتهایی هست که:سیگارجلوت...ویسکی کنارت...امانه سیگارمیکشی ونه ویسکی میخوری...

       سرتوتکون میدی ولبخندمیزنی ومیگی

                                 مرده شوراین زندگی روببرن...

دردناک ترین جای قصه اونجاییه که

                       برات آرزوی خوشبختی میکنه...

عطرپیراهنت روی تنم مانده...

امروزبوئیدمش...

عمیق...عمیق تر...

وباهرنفس بغضم راسنگین ترکردم...

وبه یادآوردم که دیگرتنت سهم دیگریست...

وغمت سهم من لعنتی...

آنجاکه همجنسبازوقصاب برسرتقسیم لاشه ای خنجردرگلوی یکدیگرفرومیکنند...

من خسته وبی کس...

جنازه ی خودرابردوش دارم ودرپی گورستانی میگردم...

تمام ماجرای من سه واژه شدبرای تو...


سه واژه ی جدا...جدا...

من و...

توو...

هوای تو...


ادامه نوشته

حال من خوب است بزرگ شده ام...دیگرآنقدرکوچک نیستم که دردلتنگی هایم گم شوم...آموخته ام که این فاصله ی کوتاه بین لبخندواشک نامش زندگیست...آموخته ام که دیگردلم برای نبودنت تنگ نشودراستی بهترازقبل دروغ میگویم!!حالم خوب است...خوب ...خوب


درجلسه ی امتحان عشق من مانده ام ویک برگه ی سفید!!!یک دنیاحرف ناگفتنی دردلم دارم که دراین کاغذجانمیشود...دراین سکوت بغض آلودقطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند...وبرگه ی سفیدم عاشقانه برگه ررادرآغوش میکشد...عشق تونوشتنی نیست...دربرگه ام کنارآن قطره یک قلب کوچک میکشم...وقت تمام است برگه هابالا...

آنقدرلباس مردانگی برازنده ات بودکه حتی خداهم نفهمیدپشت این لباس مردانه چه موجودنامردی آفریده است....

اگه یکی دستت روگرفت ودلت لرزیدزیادعجله نکن...یه روزی بادلت کاری میکنه که دستات بلرزه...

ردپاهایم راپاک کردم...به کسی نکوییدمن روزی دراین دنیامتولدشده ام...اینجانفس کسیدم وعاشق شدم...ولی حیف......غرورم اجازه نفس کشیدن نداد...خدایا...!!!میشه استعفابدم؟؟کم آوردم


وااای ازنیمه شبی که بیدارشوم...تورابخواهم...وخودرادرآغوش دیگری ببینم...

هیچ چیز نمیخواهم جز...یک موسیقی بیکلام...یک فنجان قهوه به تلخی زهر...وخوابی به آرامی مرگ...

نشسته ام به امیدروزی که بیایی ازپشت چشمهایم رابگیری ودرگوشم آرام زمزمه کنی گریه نکن...من اینجام...

چه حریصانه مرابوسیدی...وچه وحشیانه رختم رادریدی...ومن چه عاشقانه دست برهوسهایت کشیدم...اماکاش میفهمیدی زن تاعاشق نباشدنمی بوسد...نمی بوید...وتسلیم نمیکندرویاهای عریانش را...من عاشقت بودم لعنتی

سگ مظهروفاداریست...


سگ مظهروفاداریست اماهمیشه میگویند...مث سگ پشیمون میشی...آری همیشه آخروفاداری پشیمانیست...

تاپایان عمربه یادخواهم داشت...هرگزنفهمیدم مزه ی خوابیدن درآغوشت را

خدایایادت هست؟؟


خدایایادت هست دستشوگرفتم آوردمش پیشت وگفتم من اینومیخوام؟؟گفتی اینکه خیلی کمه...بهترازاینوبرات کنارگذاشتم...پاموکوبیدم زمین وگفتم من فقط وفقط همینومیخوام...گفتی آخه قول اینوبه یکی دیگه دادم...

کاش بودی وذره ذره خوردشدنم رامیدیدی